ازدواج اولم تو نامزدی تموم شد چون طرف بد دل بود اینم عقدیم خیلی پسر خوبیه ولی چون بچه اخره خانوادش فکر میکنن هنوز بچست همشون توقعات نا بجا ازش دارن کار درست حسابی نداره همه چیمون با هم شده همه مسخرم میکنن که تو داری خرج اینم میدی
تو تملاکی دوستش کار میکنه حالا اگه بتونه چیزی بفروشه از ساختمونایی که میسازه دوسش یچی گیرش میاد
نمیدونم از حرف مردم میترسم که باز جداشدم از طرفی میترسم خانوادم پشتمن فردا روزی با بچه اواره شم چون خانوادگی همینن بی فکرن کلا
امروز اتیشم از اینجا بلند شد که گفت زن داداشم گواهیناممو میخواد بره ثبت نام ماشین من به این فکر کردم این هنوز طبقه بالا خونه پدرشوهرش میشینه ماشین انقدر واجبه مگه با دوتا بچه اونم از شوهر من که خودش هنوز ماشینم نداره خونه ام نداره کار درستی ام نداره
تا من نگم تو روی کسی وایسنستمم میگه من روم نمیشه بگم