یه خاطره بگم بهتون
زمان دانشجویی من خونه اجاره کرده بودم توی شهر دیگه و تنها زندگی میکردم
شبهه از اشپزخانه صدا میومد و وقتی بلند میشدم ببینم چی هست صدا قطع میشد
خب ترس داشت چند شب این مسئله بود تا یه شب یکی از دیگها کلا از ظرفشویی افتاد و من دیگه در حال سکته بودم کلا اون شب رفتم بیرون نشستم تا صبح فردا به یکی از دوستان گفتم گفت شب میام با چندتا از بچه ها پیشت
شب اومدن و رفتیم همه توی اتاق و منتظر صدا شدیم وقتی صدا اومد همه پریدیم بیرون دوستم در کابینت هارو باز کرد و چندتا موش دیدیم که در حال فرار هستن کلا خندیدم اونشب بابت اینکه کلی فکرهای ترسناک کرده بودیم فرداش هم کلی تله موش گرفتم و سوراخ ههی موشهارو با سیمان پر کردم دیگه بعدش خبری نشد