همیشه به خاطر دکتر و اینها میومدم کارهای واجب الان گفتم شوهرم چن روز کربلاست ایندفعه بیارم بچه هامو یه شهربازی جایی براشون دلشون باز شه به شوهرم گفتم چن روزمیرم و میام خواهرم تحویل نمیگیره
من هر روز صبح بیدار میشم با امضا پای برگه های رخداد و فاجعه..توی آخرین جنگ خورشید و سرخی،طلای لبخندم شد غروب رنج!!!(سورنا)....تا ابد پایبند عشق توام❤️ª
میترسم ول کنم برم یهو شوهرم بگه چرا اومدی و جلو اون زشت شه از طرفی من واقعا نیاز دارم گاهی بیام اینجا چون مرکز آستانه و همه امکاناتی داره و من مجبورم گاهی واسه دکتری خریدی چیزی بیام نمیدونم چکار کنم