شاید اگه بگم به خاطر کنکور مثل مامانم منو محکوم کنی که احقم و الان هیچ اتفاقی نیفتاده
اما نتیجه ی زندگی من بود
از وقتی یادم میاد با تمام وجودم درس خوندن
هیچ وقت فرصت نداشتم به چیز دیگه ای فکر کنم حتی
خیلی از چیزایی که دوست داشتم کارایی که دوست داشتم حتی مامانم نمی دونست
مثلا نمی دونستم به من آرایش گری علاقه داره چون من هرگز به هیچ چیز به جز درس فک نکرده بودم و مامانم فک می کرد این تنها موضوع مورد علاقه منه
با از وقتی کنکور دادم خیلی تیپ می زنم
مامانم فک می کنه جو زده شدم
در حالی که من همیشه دوست داشتم این طوری بگردم
اما این قدر ذهنم درگیر درس بود که توان فکر کردن به آین رو نداشتم که چه رنگی با چه رنگ دیگه ست میشه
خیلی از اخلاق های منو دیگران نمی دونن حتی مادرم چون من وقت فکر کردن به اونا رو نداشتم
سال دهم پانیک شدم از شدت استرس
عصب بینایی ام ملتهب شد و یک هفته دنیام سیاه بود و......