دیروز متوجه شد فوت کرده و خاکسپاریش بود
یه هفته پیشم هی خواهرشوهرش زنگ میزد میگفت مادرم مریضه بچه رو بیار ببینیم دلمون تنگ شده براش
خواهرم خیلی دلش ازشون شکسته میگه از وقتی شوهرم فوت کرده هزار تومن کف دست منو این بچه نذاشتن بااینکه میدونن شرایطمون رو. تو این چندسال یبار سراغی نگرفتن از داداششون وقتی صابخونه جوابمون کرد و آواره شدیم نه کمکی کردن نه خونشون راه دادن
شوهر خواهرم معلول جسمی بود یه پا نداشت و همیشه با دوتا عصا زیر بغلش بود. دیگه قبل عید صابخونه خیلی اضافه کرد و انداختشون بیرون. آبجیم با اثاثاش و بچه اومد خونه مادرم شوهرشم نگو چندین بار رفته درخونه مادرش راش ندادن درو بروش باز نکردن. دوماه تو خیابونا آواره بود بدون و پول و دور از بچش. بخاطر درد پاش گاهی مصرف میکرد که این آخریا بخاطر مشکلات شدید مالی بدترم شده بود
که آخر روز سیزده بدر همین سال زنگ زدن گفتن جنازشو گوشه خیابون پیدا کردن😔
هروقت یادم میفته خیلی ناراحت میشم غصه های خودم یادم میره. خیلی بچشو دوست داشت باورش نمیشد تو ۵۰ سالگی خدا بهش بچه داده. اما حتی قبل مرگش نتونست پسرشم بیینه
الانم خواهرزادم هی سراغ باباشو میگیره میگه بابا کجاست من میگم رفته اون بالا پیش خدا هی میره بیرون میگه میخوام بابا منو ازاون بالا ببینه
لطفا واسه شادی روحش و آرامش دل خواهرمو بچش یه صلوات بفرستید. خیر بیینید الهی