تاپیک قبلمم هم گفتم چه حسی دارم دیشب نشستم تو حیاط اومد کنارم خیلی دلم گرفته بود بهش گفتم خسته شدم هی میگی چقدر اشتباه کردم ازدواج کردم بریم مشاوره اگر گفت به درد هم نمیخوریم که هر کی بره دنبال زندگیش اصلا از سو ضنم که تو تاپیک قبلم گفتمم چیزی نگفتم بلند شد گفت همتون عین همید تا میبینید ادم گرفتاره فرار میکنید بهم گفت تو هم یک گوهی هست مثل بقیه مثل مادرتی که بابات رو ول کرد گذاشت بمیره فکر کن من پدر و مادرم ۳ سال فوت کردن خیلی حالم بدتر شد به زور اینجا خودم رو جمع کردم کسی نفهمه چیا گفت بهم امروز دوباره اومد پیشم گفت چته چرا اینجوری میکنی گفتم بهم گفت تو این همه گرفتاری توهم همش میخوای بچسبی بهم ازم محبت میخوای بهم گفت من نمیتونم یکسره تو رو ببرم اینور اونور اینطوری نیستم کسی آویزونم باشه منم گفتم پس اینطوری هست من فقط مادر بچه هام نه ازت توقع همسری دارم نه از من توقع همسری داشته باش حق دارم یا نه