من وسواس فکری دارم حالم دست خودم نیست دارم گریه میکنم دیگه خسته شدم از خودم از این همه ضعفم انتظار دارم مامانم باهام راه بیاد یکم دلداریم بده بگه اینم میگذره ارامش بده بهم آرومم کنه ولی انگارنه انگار...چقد تلخه که امن ترین و نزدیک ترین ادمای زندگیت انقد ازت نظر عاطفی ازت دور باشن...میدونم کسی چیزی نمیگه گفتم که فقط خالی شم...