مادربزرگم (مادر مامانم ) توی تهران زندگی میکنه بعد سه ماه تابستون و میاد شهرستان تنهایی نمیتونه بیاد پدربزرگم فوت شده باید یکی کنارش باشه هر سال ما می بردیمش شهرستان دوساله که ما نتونستیم اول بیایم یکی از خاله هام آورد، هرسال تا تابستون میاد، همش میگه من و ببرید شهرستان
من پنج تا خاله دارم با یه دایی یکی از خاله هام اومد یک ماه موند پیش مامانبزرگم حالا ام نوبت مت بود از این پنج تا خالم هیچکدوم همکاری نمی کنن همه نوبتی بیان دوهفته بمونن که یکی مجبور نشه یک ماه بمونه الان ما مجبوریم یک ماه اینجا بمونیم من از زبانم زدم از کلاس نقاشیم موندم چون مامانم بزور من و مجبور میکنه که بیام میگه تو ام باید بیای من و یک ماه اینجا نگه میداره از مامانبزرگم بدم میاد خب بقیه خاله هام با داییم بیام بمونن دیگه همه دو هفته بمونن اینجوری نمیشه همه بچه هاشون و بهونه میکنن که کلاس دارن خب منم کلاس دارم من نمیگم مامانم کلاس نیاد پیش مامانبزرگم نه بیاد ولی دو هفته بمونه من دیگه خسته شدم از شهرستان بدم میاد اینجا تلویزیونش خرابه نتم به سختی میاره من چی کار کنم یک ماه باید اینجا باشم هیچکس اینجا نداریم به جز به عمه دارم که اونم زنگ زد امشب برای شام دستمون کرد مامانبزرگمم دعوت کرد ولی چون خونشون یکم دوره نتوست بره نذاشت ما ام بریم مامانمم به حرفش گوش میکنه دیگه نرفتیم
ولی من حلالش نمیکنم چون به زور مارو اینجا نگه میداره