۲۳ سالم حقیقتا یک سالو نیم که عاشق یه دختری شدم که هم سنیم اون رشته حقوق لیسانس گرفتم من رفتم خدمت و دیپلم داشتم تازه خدمتم تموم شده بود که دیدمش و خیلی بدلم نشست واقعا تا یکسال هرشب بیقراری میکردم ولی خب خونشون نزدیکمونه هی طور زدم که کار و بار درست و درمونی پیدا کنم که بعدش برم خواستگاریش هر کاری کردم کار و بارم جور نشد سر همین یه یکسالی گذشت و یخورده کم شد چون دیگه ندیدمش تو یکسال اول واقعا احساساتم بر عقلم غلبه میکرد ولی کم کم که به خودم اومد دیدم چون اون هم سنمه بنظر خودم شاید اونجور که فکر میکنم نشه و اینکه اون لیسانس داشت و من دیپلم خلاصه اینا به کنار .
شمام جوای خواهر بخدا شده از دخترا هم درخواست دوستی های زیاد داشتم ولی قبول نکردم گفتم بیخیال. نفسم رو کنترل کردم گفتم خدا عوضش یه دختر خوب میکنه همسرم من توی یه خونواده ای هستم که واقعا آرامش ندارم مخصوصا با پدرم جر و بحث دارم کار و بارش خیلی رو مخه . از هجده سالگی رفیق بازی و عیاشی و گذاشتم کنار رفتم خدمت گفتم بیام بچسبم به زندگی. چسبیدم به کار و بارم ایشالا خدا کمک کنه دارم ام دی اف کار میکنم و خیلی چیزاشو یاد گرفتم و موندم که کارم بیفته روی روال و متاهل بشم الان یه دختره هست توی فامیل واقعا بهش که فکر میکنم همه جوره احساس خوشبختی میکنم چون تقریبا خونوادمون در یه حده قلبم میگه برم دنبال اون ولی عقلم میگه بیام واس این اینی که میگم سه چهار سال ازم کوچیکتره و مطمئنم بهم علاقه منده ولی اونی که گفتم دیدمش خبر ندارم ازش کلا چون یکی دو بار بیشتر ندیدمش الان واقعا موندم من اگه هر کدوم که قسمت بشه میشه اولویت زندگیم چون من با هیچ دختری در ارتباط نبودم معمولا میگن اولین رابطه علاقه خاصی داره الان شما فکر کنید منم داداشتون اونی که چالش دارم باهاش توی زندگی یا اینی که آرامش دارم