سلام
لطفا تا آخرش بخونید و قضاوتم نکنید
ما ۳ سال و ۵ ماهه ازدواج کردیم و تو عقدیم
من دقیقا شبی تصمیم به طلاق گرفتم که کامنت های ج.نسی شوهرمو توی گوشیش دیدم اونجا خیلی بهم ریختم هول شدم و کامنت هارو بهش نشون دادم اونم خندید و گفت برای شیرین بازی این کامنت هارو گذاشتم توام اگه میخوای بری برو به درک
اونشب خیلی بهم ریختم و تا یه هفته داغون بودم و یماه دقیق خون ریزی شدید داشتم تو این یه هفتم پیام میداد و انکار میکرد و میگفت این کامنت هارو من نذاشتم
چند شب بعدش مامان باباش اومدن خونمون که حرف بزنن و مشکل رو حل کنن کلی بی احترامی کردن و دروغ گفتن در مورد من ،همون شب من کلمنت هارو جلوی جمع خوندم که بابام حالش بهم خورد و اون شب تموم شد
یه هفته بعد دوباره برای حرف زدن اومدن که منتهی این دفعه خواهرامم بودن من چون اون شب بابام حالش بد شده بود پنیک کرده بودم و کلا تو اتاق بودم و اونا بیرون حرف زدن که اون شب خیلی بی احترامی به خانوادم کردن و فحش های خیلی بدی دادن و کلی حرفای زشت بار ما کردن که پدر مادرم به حرمت اینکه روی فرشمون نشستن بهشون چیزی نگفتن
من و شوهرم فردای اون روز رفتیم با هم حرف بزنیم که طی یه بحث کوچیک بهم گفت تو حق حرف زدن نداری وقتی خانواده ای نداری که پشتت باشن حدا اقل من مثه تو نیستم پشت دارم که من بعد از این حرف برگشتم خونه
شبش خواهر شوهرم زنگ زده بود بابام که ما شمارو به عنوان آفتابه هم سر توالت نمیبریم که اونجا بابام انقدر فشار روش بود که نشست گریه کرد و شوهرم اومده بود تو حیاط داد میزد این بی احترامی ها حقته نوش جونت(منظورش بابام)که شوهر خواهرم از خونه بیرونش کرد و مادرشوهرم به شوهر خواهرم زنگ زده بود که ما برای ایمان زن پیدا کردیم و میخوایم صیغه کنیم براش زینب خونه باباش بمونه تا موهاش عین دندون هاش سفید بشه
من هنوز برای برگشت دو دل بودم و دلم به جدایی نبود