شهر کوچیکی زندگی میکنم که همه همو میشناسن
نامزدم آشنای قدیممونه و خیلی وقته میشناسمش همیشه پیگیرم بود و گاه و بیگاه ابراز علاقه میکرد و من قبول نمیکردم بخاطر درسم ... قصدش هم خوب بود و واقعن دوسم داشت ، قصد سواستفاده و ... نداشت
تا اینکه پارسال اول زمستون حال روحیم خوب نبود و مجددن ابراز علاقه هاش شروع شد ، با خودم فکر کردم این اینهمه عاشقمه منم خیلی تنهام چرا باهاش اشنا نشم اما باز دودل بودم
دوست صمیمی دارم ک خیییلی باهام خوبیم مثل خواهر ، متاهله و بچه داره یکی دو سال ازم بزرگتره ، همیشه از تموم جیک پوک هم خبر داریم .. بهش گفتم ک فلانی مجدد ابراز علاقه میکنه و ماجرا رو تعریف کردم
اونم ک خیلی دوسم داره همیشه میگه ارزومه ازدواج کنی و بچتو ببینم ، اصرار کرد ک فلانی پسر خوبیه ثروتمنده متشخصه اینهمه عاشقته چرا اشنا نمیشی حالا
با حرفاش نظر من از ۶۰ درصد شد ۱۰۰ درصد .
همون حین ک خونه دوستم بودم نامزدم زنگ و پیام ک من دیگه بیشتر از این نمیتونم منتظر جواب باشم و دلواپسم و ... / بهش گفتم نظرم مثبته و خیلی خوشحال شد هی میگفت من بعد چندسال تونستم ازت جواب مثبت بگیرم قلبتو ب دست بیارم و ... / گفت کجایی گفتم خونه فلان دوستم ( همه هم ک از رابطه صمیمی من و دوستم خبر داشتن حتی اون ، چون تو شهر کوچیکیم همه اشنا ) و گفتم با دوستم هم درمیون گذاشتم اونم نظرش مثبت بود و رو نظر مثبت من تاثیرگذار بود