من یخورده از طلاهامو فروختم برای یه کاری ولی اصن راضی نبودم یعنی چون تازه اول زندگیمه دوس نداشتم دستام خالی بشه
شوهرم میگ بهم برمیگردونه ولی خب میترسم نتونه
تو این دوروز خیلی ناراحتم ک دارم بزور یکاریو میکنم بعد تا قبل اینک بفروشمم باز یخورده حرف میزد باهام ولی وقتی فروختیم کلن دنبال دعوا میگرده تو خیابون تو چشمش یچیزی رفت منم رفتم سمتش ببینم چش شده ب من میگه برو اونور براچی مث بچها افتادی دنبال من ب تو ربطی نداره ک من چم شده نمیخاد نگران من باشی
انقد بغضم گرفت و دلم شکست ک جای اینک قدردانی کنه باهام دعوا میکنه ب من میگ دستت بهم نخوره ک حالم بهم میخوره💔گفتم ب درک لیاقت نداری سگ کور از تو بیشتر قدر محبتو میدونه .دیشب گفته بودم هوس پیتزا کردم گفت فرداشب میگیرم برات ولی حتی اونم نگرفت منم شام نزاشتم🥲چقد دلم گرفته