اول یه مقدمه بگم
من خیلی آرزو داشتم پسرمو ببرم حرم امام رضا
ینی زجه میزدم گریه میکردم اشکم بند نمیومد
علاوه بر مشکل مالی ، مشکلات دیگه ای هم بود که نمیتونستم برم مشهد
پسرم داشت ۴ سالش میشد واقعا از ته دلم جگرم میسوخت که شرایط ندارم پسرمو ببرم مشهد ، چون پسرمو از خود امام رضا گرفتم
یه روزی از یه جایی دو میلیون به مادرم پول دادن ، مادرمم چون ما وضع مالی خوبی نداریم اون دو میلیون داد به من
سه روز بعد خواب دیدم توی حیاط حرم امام رضا هستم بعد یه صدایی به من میگه ما هزینه سفرت رو دادیم ، بعد منم توی خواب خیلی خوشحال میشم به مامانم میگم حالا که اون دومیلیون خرج نشد بیا غذا نذری بدیم همین جا توی حرم
بعد یه دیگ بزرگ برنج میبینم که با مامانم داریم توی حیاط حرم برنج میپزیم که نذری بدیم
من ۴ تا دیس برنج دیدم که میخواستیم اونا رو پخش کنیم
برنج خالی بود
بعد از خواب بیدار شدم
ادامه داره بقیش خیلی قشنگه