من پدر همسرم پولداره، تمومه زندگیه پدرشوهرم به نامه زنشه فقط چند تیکه ش مال پدرشوهرمه، مادرشوهرم ۶ تا خونه و یه ماشین به نامشه. چندین سال پیش پدرشوهرم میخواست یه زمینی رو به نام شوهرم کنه که مادرشوهرم قشقرق به راه میندازه حق نداری اون زمینو به نام پسرمون کنی همه چیت باید به نام من باشه. شوهر منم میذاره میره تهران کار میکنه با یه زندگیه عالی و بهترین درآمد، مادرشوهرم سه سال تموم گریه زاری میکنه تا شوهرم برگرده. شوهرم دلش میسوزه و برمیگرده و با پول این سه سال میخواسته یه خونه بخره منتها پولش در حد یه خونه معمولی بوده نه یه خونه ی خوب، مادرش میگه من رو پولت پول میذارم یه خونه ی خوب بخر و همونم به نام خودش میزنه.
تا اینکه میگذره و شوهرم با من ازدواج میکنه. من دیدم شوهرم بیکاره،شوهرمم با هزار بدبختی و قسط و قرض یه مغازه کوچولو باز میکنه. مادرشوهرم پاشو میکنه تو یه کفش به پدرشوهرم میگه که تو هم باید برا من مغازه باز کنی. همینکه شوهرم بعد از سوخته شدنه گوشیش یه گوشی خرید خانوم لج کرد که باید برا من ایفون پونزده بخری.
بعد کمکم فهمیدیم حرص میخوره که من و همسرم برا هم گل میخریم. میومد به من از همسرم بد میگفت که پسرم راجب تو گفته خیلی عصبی هستی و... و...
بعد میرفت به شوهرم میگفت زنت راجب تو گفته تو خیلی چاق و خیکی و بی عرضه هستی.
در حالی که ما هیچوقت این حرفا رو نزده بودیم و برا خودش حرف میساخت
یه بار شوهرم بهش میگه میخوای با این دروغات میخوای زندگیه ما رو نابود کنی
اونم گفت زندگیت نابود شه بهتره.
خدا شاهده من الان حاضر شدم طلاهامو بفروشم و خونه اجاره کنیم. در حالی که مادرفولادزره ش حاضر نیست حتی این بچه بره تو خونه ای بشینه که خودش پولشو داده و مادرش ازش گرفته