من یک دختر ۱۸ سالهام... تازه ۱۸ ساله شدم و توی این ۱۸ سال یک دوره افسردگی رو توی سن ۱۶ سالگی از سر گذروندم. از دیدگاه خودم، والدین سمی دارم؛ بسیار سمی...
طرف مادریم از کودکی تبعیض و پسر پرستی توی خانوادهاش موج میزده، مادرم معمولا همیشه کار میکرده و به گفتهٔ خودش وظیفهاش بوده و حالا این وظیفهٔ من شده. بچهٔ اول خانواده هستم و یک برادر کوچکتر از خودم دارم، ده سالشه...
مادرم از اون آدماییه که قول میده ولی به قولش عمل نمیکنه. میگن تو بزرگ نشدی، تو تنبلی، تو جون معافی، تو فلانی، تو بهمانی، تو بیساری... تو بیمسئولیتی، تو بیاحساسی، تو اینی، تو اونی... تو زبون گرم نداری، تو سیاست نداری.
بارها و بارها قول میدن ولی میزنن زیرش. مدام هم ورد زبونشونه که قول ما قوله، حرف ما حرفه ولی اینجوری نیست. دروغ چرا؟ نیست!
هر اشتباه کوچیکی که انجام بدم، یک پتک بزرگ میشه توی سرم. بیشتر از سه ساله دارم آشپزی میکنم، امسال سال کنکورم بود و بعد از یک سال دوباره آشپزی میکردم. امروز که برنج رو گذاشتم تا جوش بیاد، برای اولین بار فقط در حد کمتر از یک دقیقه یادم رفت که درش رو بزارم، از ظهر همین پتکی شده توی سر من.
✓ادامه توی کامنتها