نامزدم شنبه هفته پیش
با خنده برام اومد تعریف کرد برادرام بهم گفتن تو منو برای پول میخوای سریع باهات ازدواج نکنم مواظبم باشم یدفعه حامله نشی
حالا خود بیشرفش هزار بار توی مورد های مختلف دیده که واقعا دوستش دارم
وضعیت خانواده خودم متوسط رو به پایینه
اون وضعیت مالیش خیلی خوبه
اون روز از سنگینی حرفش هیچی نگفتم رد شدم موضوع رو با خنده عوض کردم فقط گفتم تو چی گفتی گفت من گفتم تورو میشناسم اینجوری نیستی
اصلا چرا باید اینو به من میگفت؟
از اون روز عقده اش روی دلمه هر بار باهاش حرف میزنم یاد اون میفتم
ولی خودمو کنترل میکنم
وجودم پر نفرت میشه