امروز با همسرم رفتیم خون بدیم همسرم با دو سه تا از پرستارا به هم نگاه میکردن و لبخند میزدن پرستارا یه طوری نگام میکردن آب شدم کلی غرورم شکست و خورد شدم نمیدونستم اون لحظه چی به پرستاره لاشی بگم بعدش کلی با شوهرم دعوا کردم قسم مرگ من و مامانش میخوره میگه من نگاه نکردم اصلا با این ک بقران من با چشمای خودم دیدم دارن همو نگاه میکنن و به هم لبخند میزنن بعدم بهم میگه تو زیادی حساسی