2777
2789

من🥲👋🏻

🔴 جهت‌ مشاوره‌ی حقوقی ( خانواده‌ و کیفری‌ و..)                                                                                                🔵 مشاوره سریع از طریق تلگرام/ایتا  👈🏻 Vakil_yarhs                                                                                                🟢 مشاوره در سایت فقط از ساعت ۱۰ شب تا ۱۲ شب

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

من نه ولی بچه یکی از فامیلامون رفت تو حیاط و اومد گفت اون آقاعه کیه نشسته سر پشت بودم من هر چی نگا کردم هیچی نبود گفت اینها این مدلی نشسته قشنگ نشونم داد میگفت اینجاس داره میخنده من سکته ناقص زدم زود دوییدم اومدم خونه😁

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار

من یکروز با بچه های فامیل احضار جن کردیم ولی خوب جواب نداد از اون موقعه به بعد هرموقع تنهام یکی اسممو صدا میزنه چندیدن بار میدیدم کسی در میزنه تو خوابم بود چندین بار بختک افتاد روم یک بارم خواهرم تو خونه ی روستاییمون تنها بود ویدویشو گرفته بود که انگار یکی در میزنه بعد لیوان افتاد بعد از خونه رفت بیرون تا ما بیایم برای بچه های فامیل هم اتفاق افتاده بود!😑

زندگی به سادگی قشنگه، بیاین زندیگ رو به سادگی قشنگ کنیم!🤍🕊
من نه ولی بچه یکی از فامیلامون رفت تو حیاط و اومد گفت اون آقاعه کیه نشسته سر پشت بودم من هر چی نگا ک ...

یا خدا! البته تخیلات بچگی هست چشم سوم بچه ها تو ۲ سالگی بازه بعد بسته میشه یعنی ضعیف میشه

زندگی به سادگی قشنگه، بیاین زندیگ رو به سادگی قشنگ کنیم!🤍🕊
یا خدا! البته تخیلات بچگی هست چشم سوم بچه ها تو ۲ سالگی بازه بعد بسته میشه یعنی ضعیف میشه

سه و نیم سالش بود خونه مادر بزرگم قدیمی و خیلی مخوفه مخصوصا اون طرف خونشون دو طرفس یه حیاط بزرگ وسطشه بعد یه بار مامانم رفت اون طرف غذا بیاره من تنها بودم تو خونه (این سمت حیاط من تنها بودم داشتم درس میخوندم مامانم رفت اون سمت حیاط از خونه مادربزرگم غذا بیاره آش بود فک کنم) بعد من رفتم پشت شیشه دیدم مامانم با یه کاسه دستش داره میدوعه میاد این طرف حیاط حتی احساس صدای پا هم کردم بعد هی گفتم مامان مامان دیدم جواب نمیده رفتم اتاق دیدم اونجام نیست رفتم اونور حیاط خونه مادر جونم دیدم مامانم نشسته ظرف غذام دستش گفتم مامان مگه نیومدی غذا اوردی 😳 گفت نههه اصلا من از خونه مادرجون درنیومدم و من سالهاست برام سواله و مبهمه اون کی بود و چی بود سنمم کم نبود ۱۱ ۱۲ سالم بود روزم بود عصر بود

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار

یه بارم عید بود خونه همین مادر بزرگم همه میرفتیم هرسال عید چند روز جمع میشدیم دور هم بعد یه راه پله داشت که میخورد به خرپشت و پشت بوم در داشت پایینش مث حالت انباری بود داشتیم دم درشون بازی میکردیم یهو دیدم پسر خالم داد زد و تپش قلب رنگ پریده هممون گفتیم چیشده گفت یه زنی و دیدم در راه پله رو باز کردم داشته از خرپشت میومده پایین یه چیز سیاه مث چادر سرش بوده و سم داشته حالا داداشم میگه میخواسته بترسونه ولی خیلی کوچیک بود خودش و پریشون بود کلا خونه مادر بزرگم خیلی ترسناکه و بزرگه الانم همونه بیچاره خودشم تنهاست

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792