شوهرم بخاطر معامله ای که نزدیک عروسی کرد وضعیت مالیش خیلی خیلی بد شد!
عروسی رو با یه فلاکتی گرفتیم بخدا هر لحظه کاشی کار و رنگکار و کاغذ دیواری زنگ میزدن پولشونو میخاستن اونم جواب نمیداد زنگ میزدن بع من 😐
روزی دو هزار تا طلبکار زنگ میزد منم استرس میگرفتم گریه میکردم خلاصه بزورررر این عروسی رو را انداختیم
۶ تومن از پول تشریفات عروسی مونده بود خداشاهده صبح بعد عروسی همشششش تماس میگرف پیام میداد دیگه حالم خراب شد رفتم پیش مامانم انقد گریه کردم دلش سوخت یه ۶ تومن داد بدم به تشریفات یه ۸ تومنم داد بر خود بدبختم که تازه عروسم لباس بخرم!
۶ تشریفات رو زدم رفتم لباس خریدم چون اشنا بود بهم گف برو بعدا پولو بزن مالیات میاد برام
اومدم که فرداش بزنم شوهرم کارتمو برداشته خرج کرده انقددد عصابم خورده هرررروززز طرف زنگ میزنه پیام میده منم میشینم تا جون دارم گریه میکنم هر چقدم به شوهرم میگم پولشو بدههه میگه باشه فردا میزنم منم این مدت از بس استرس طلبکار و حرفاشونو کشیدم مغزم نمیکشههههه