بارها وقتی در موردش صبحت میکرد فوری حرفشو میرسوند ب س.... من خام بودم نمیدونستم
میگف طرف ح...شر......یه پیشش بشینی حرفای رکیک و زشت میزنه
بعد گفت ببار خونه تنها بودیم اونمهمون مل بود من اومدم خونه دیدم اشپزی میکنه
میگف منتظر بودم چشمک بزنه کارو تموم کنین😑💔💔💔💔🥲🥲🥲
بعد ک قسم خورد ن شوخی کروم کلا اعتماد. ندارم بهش
اونروز خواهر شوهرم دعوتمون کرده دیدم اون زنیکه هم هس بارها خواستم بگم برگردیم دیدم نمیشه فقط نگاش میکرد
لبخند هم داشت وقتی نگاش میکرد البته. با منم با خوشروئی رفتار میکرد منم . نگاه میکرد اونم نگاه میکرد
شاید بپرسید چرا جرش ندادی باید بگم ک نمیدونم جکار کنم 🥲💔هر شب کابوس میبینم
میخوام امشب راجبش صبحت کنم
و گرنه ی دیقه هم پیشش نمیمونم چوک جایی ندارم برم خانواده دارم ولی دیوونه خونس