من پنجشنبه هفته ی بعد زایمان میکنم به خاطر وضعیتم و اینکه خونه تنها بودم شوهرم از صبح تا شب سرکاره ده روزیه که اومدم خونه مامانم موندم الان چند باره داره میگه فلانی وقتی خونه مادرش بود تو بارداری و اوایل زایمان خانواده شوهرش خرج خورد و خوراکشو میدادن یه بار اوایل گفت یه بارم امروز شوهرمم تقریبا یک شب در میون میاد گاهی موقع شام میرسه حالا هر چی داشته باشیم میخوره املت باشه کوکو باشه سوپ و اینجور چیزا یعنی اصلا تدارک خاصی نمیبینه شوهرمم معمولا سر شام میرسه تا کارش تموم شه برسه خونه یه دوش بگیره ساعتی میشه که دارن شام میخورن خلاصه امروزم که جمعه بود رفته بود بازار تره بار یه مقدار خرید کرد اورد اینجا ساعت ۱۲/۵ نزدیک یک بود من بهش گفتم ناهار بمون بعد برو اونم موند ناهارشو خورد رفت دیدم مامانم اومده میگه اینم روزای تعطیل نمیره خونه مادرش غذا بخوره پامیشه میاد اینجا نمیخاد به مادرش زحمت بده یا مثلا بابام مریض شده سرما خورده من خودم سختمه برم خونه مادر شوهرم احت نیستم اونجا میگه شوهرت نکرد تورو ببره خونه شون ترسید مامانش تو زحمت بیفته یا از الان میگه بعد از زایمان بگوبرات فلان خوراکی روبخره بیاره یا پدر شوهرت حتما گوسفند بکشه واسه بچه چشم زخمه فلانه
شمام ازین حرفا ناراحت میشین یا من حساسم
مجبورم هستم بمونم اینجا وضعیتم خطرناکه بعدشم که بچه بیاد تجربه ندارم مجبورم بمونم یه مدتی