ابر کوچولو داشت غصه میخورد ک تنهاست و یه گوشه از آسمونه
اون هنیشه به بقیه ابرها نگا میکردو افسوس میخورد ک چرا نمیتونه بباره و چرا اونقدر بزرگ نیست
روزی صدای هو هو اومد و ابر کوجولو متحیر شد و ترسید گفت این چ صداییه
خلاصه فهمید صدای باده
برای آقای باد نعریف کرد چیشده و ..
باهاش دوست شد و گفت من کمکت میکنم تا بباری
این به ذهنم اومد حالا هر طور ک میخوای بسط و گسترش بده و پایانشم خودت ببند و نتجه گیری کن