لباسا رو شسته بودم میخاستم ببرم بریزم رو بند ، تو حیاطمون خروس هست صبحا حمله میکنه ،لباسا هم همش مال خودش بود بجز دوسه تکه
داشت فیلم میدید(از ساعت ۲ شب ک اومده بود تا الان ساعت ۷ مشغول فیلم بود با منم حرف نمیزد)
گفتم بیا وایسا دم در من این لباسا رو میریزم یهو خروسه حمله نکنه ک دیره میخام بخابم(صبحا میخابم)
گفت ول کن دارم فیلم میبینم(کلا توخونه دست ب سیاه سفید نمیزنه)گفتم خب من بخوابم خودت لباسا رو میریزی رو بند؟گفت ولم کن حوصله خودمم ندارم
گفتم خب لاقل یکم دم در وایسا،نیومد
منم خسته بودم رفتم یه پیراهن و شلوار خودشو فقط انداختم ک فردا لباس داشته باشه،و رفتم بخوابم
نیم ساعت بعد برگشتم آب بخورم دیدم با عصبانیت رد شد از کنارم درو محکم کوبید،نگاه کردم دیدم سبد خالیه لباسا رو خودش برده
گفتم عزیزم قهری؟گفت بسه حرف نزن حوصله هیچی ندارم،خفه شو حوصله خودمم ندارم
گفتم اگ بخاطر لباساست ک من ک نگفتم ببری خودم بعدا میبردم چرا همچین میکنی بام چرا حرف نمیزنی این چ رفتاریه
گفت پاشو برو اتاق بگیر بخاب خفه شو
منم با گریه اومدم اتاقم