وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو میشنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه میکرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند میشد، دست کرده بود توی قفسه سینهش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔
برو فکر آیندت باش دیگه کسی عاشق نمیشه ووقت خودتو داری صرف چه میکنی دل خودتو
چه بد طرز فکر جامعه این شده 😔
وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو میشنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه میکرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند میشد، دست کرده بود توی قفسه سینهش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔
منم فرزند کوروش ز اسطوره پادشاهان نیک ایران ، منم فرزند آرش کمان گیر ز اسطوره کمان گیران ایران ، منم فرزند آریوبرزن ز اسطوره فداکاران ایران ، منم فرزند بانو آرتمیس ز اسطوره دریانوردان ایران ، منم فرزند بی بی مریم بختیاری ز اسطوره بانوهای شجاع ایران ، منم فرزند فردوسی ز اسطوره شاعران و نویسنده های ایران ، منم فرزند ابو علی سینا ز اسطوره دانشمدان ایران...✨ایران، ای گهواره تمدن، قصه ات قصه ی دردی دیرینه است. از روزگارانی که کوروش، آن نامدار تاریخ، بذر عدالت را کاشت تا امروز، راه درازی از فراز و نشیب طی کردهایم. آن شکوه باستانی، حالا زیر غبار رنج پنهان مانده. سختی امروز، حکایتی دیگر است. بی پولی، چون سایه ای سیاه، بر زندگی مردم چنبره زده. نان از سفرهها رفته و دلها پر از تشویش فرداست. آزادی، واژهای که در زمان کوروش معنای دیگری داشت، اکنون گمشدهای است که در پس دیوارهای بلند زندانها و سکوتهای اجباری دنبالش میگردیم......حاکمان این روزگار، گویی تاریخ را از یاد بردهاند، یا شاید نخواسته اند که بیاموزند. ظلمشان آشناست، اما مقاومت ما همیشگی.....این سرگذشت تلخ شاید طولانی باشد، اما در دل هر ایرانی، یاد آن شکوه و امید به بازگشت آن آزادی، چون آتشی زیر خاکستر زنده است. این خاک هرگز تسلیم نخواهد شد.
وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو میشنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه میکرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند میشد، دست کرده بود توی قفسه سینهش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔
وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو میشنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه میکرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند میشد، دست کرده بود توی قفسه سینهش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔
اره طرز فکر این شده که دوست داشتن خالی نون اب نمیشه
مشکل نون و آب ندارم
وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو میشنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه میکرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند میشد، دست کرده بود توی قفسه سینهش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔
ی سال و ۴ روز گذشته ولی بازم دوسش دارم و فراموشش نکردم 🙂💔
منم فرزند کوروش ز اسطوره پادشاهان نیک ایران ، منم فرزند آرش کمان گیر ز اسطوره کمان گیران ایران ، منم فرزند آریوبرزن ز اسطوره فداکاران ایران ، منم فرزند بانو آرتمیس ز اسطوره دریانوردان ایران ، منم فرزند بی بی مریم بختیاری ز اسطوره بانوهای شجاع ایران ، منم فرزند فردوسی ز اسطوره شاعران و نویسنده های ایران ، منم فرزند ابو علی سینا ز اسطوره دانشمدان ایران...✨ایران، ای گهواره تمدن، قصه ات قصه ی دردی دیرینه است. از روزگارانی که کوروش، آن نامدار تاریخ، بذر عدالت را کاشت تا امروز، راه درازی از فراز و نشیب طی کردهایم. آن شکوه باستانی، حالا زیر غبار رنج پنهان مانده. سختی امروز، حکایتی دیگر است. بی پولی، چون سایه ای سیاه، بر زندگی مردم چنبره زده. نان از سفرهها رفته و دلها پر از تشویش فرداست. آزادی، واژهای که در زمان کوروش معنای دیگری داشت، اکنون گمشدهای است که در پس دیوارهای بلند زندانها و سکوتهای اجباری دنبالش میگردیم......حاکمان این روزگار، گویی تاریخ را از یاد بردهاند، یا شاید نخواسته اند که بیاموزند. ظلمشان آشناست، اما مقاومت ما همیشگی.....این سرگذشت تلخ شاید طولانی باشد، اما در دل هر ایرانی، یاد آن شکوه و امید به بازگشت آن آزادی، چون آتشی زیر خاکستر زنده است. این خاک هرگز تسلیم نخواهد شد.
اره طرز فکر این شده که دوست داشتن خالی نون اب نمیشه
علاف بیکار بی عار نیستم اگه فکر کردی از گشنگی هوس عاشقی کردم🖤
وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو میشنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه میکرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند میشد، دست کرده بود توی قفسه سینهش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔
ی سال و ۴ روز گذشته ولی بازم دوسش دارم و فراموشش نکردم 🙂💔
چه جور ۴سال تحمل کردی تو یه فهرمانی👍هرکسی نمبتونه
وارد وجودم شدم. دنیایی متروکه بود. صدای کسی رو میشنیدم که آروم یه سری کلمات اهریمنی زمزمه میکرد. به سمت صدا که رفتم، دیدم یه نفر شبیه به خودم اما کاملا تاریک، در حالی که دود سیاه غلیظی از وجودش بلند میشد، دست کرده بود توی قفسه سینهش و در تلاش بود قلبش رو از جا در بیاره...💔