
نه پای رفتن نه تاب ماندن
هر آنکس که عاشق میشود
دیدگانش را کور گردانده
و قلبش را رنجور ساخته ,
پس با چشمان بیمار مینگرد
و با گوشی که از شنیدن
حقیقت ناتوان است میشنود .
آنگاه است که پرده عقلش را دریده و خانه دل را ویرانه ساخته
پس ناگزیر است ولی دیگر
نه پای رفتن دارد نه تاب ماندن
و مدام با خویشتن در جدال است
که گر گریزد کجا گریزد وگر بماند کجا بماند.
جدال بین ماندن و رفتن
خواستن و نخواستن
گفتن و نگفتن
و چراها و جدالهای دیگر
آری اینهاست که عاشق را به وادی دیوانگی میکشاند نه
یار و جفای یار ...🦭🌵