2777
2789
عنوان

شوهرم وحرفاش درمورد خونوادم

525 بازدید | 35 پست

بچهاما چند روزه اسباب کشی کردیم خونه قبلی که میخواستیم تخلیه کنیم مامانم اومدباهام شست ورفت وجمع کرد وشوهرم باهام بحث کرد که چون میخواست خواهراش بیان ومن گفتم نیازی نیست بحث کرد که نزاشتی خونوادم بیان حالا ایندفعه ب خونوادش گفت اومدن کمک منم مامانم گفت نیام بهتره چون اوندفعه میخواست خونوادش کمک کنن(مامانمم نذری داشت بیکارم نبود)

خلاصه بعد تموم اسباب کشی بهش گفتم نون وصبحونه برو بخر برا فردا یخچال خالیه یهو جلو خواهرش بهم گفت به بابات بگو بخره بیاره خودشون که هیچ زنگی نزدن سراغی نگرفتن ونیومدن گفتم اوناهم درگیر زندگیشون هستن مامانمم نذری داره اونم غرزد بعد خواهرش رفت خونشون همون لحظه هم مامانم زنگ زد منم عصبی بودم (چون پیش خواهرش خونوادمو کوچیک کرد منم همینکارو باش کردم) خلاصه جواب مامانمو دادم گفتم پس چرا نیومدید برا دامادتون بشورید وبسابید ناراحته که نیومدین اونم گفت خب من نذری داشتم ودستم بندبودومگه خونوادش نیومده بودن دیگه نیاز داشت ماهم بیاییم؟

خلاصه نصف شب بااسنپ مامانم برام نون و اینارو فرستاد خودشم غمبرک زده ک ب خونوادم رسوندم

امروز صبح بیدار شده عین جن ها هی میگه برو خونه اقات اینجا نمون منم اعصابم خورد شده ازاینکه همش میگه برو ونمیرم(قبلا زیاد قهرمیرفتم)اما الان ۲ سالیه اصلا قهر نمیرم اینم سواستفاده کرده ازاینکه مبگه برو ونمیرم


اینم بگم صاحب خونه قبلی مجبورمون کرد خونه وتخلیه کردیم و۲ماه طول کشید تاوام شوهرم دربیادبتونیم خونه جدید رهن کنیم تواین مدت هم من خونه اقام بودم و خودش خونه پدرشوهرم وسایل هم خونه پدرشوهرم اونجا گذاشته بودیم

حالا پسرم وابسته شوهرمه و وقتی بااونه آرومتره وقتی میاد باهام خونه اقام کلا عصبی وبهونه گیروبشدت فضوله

درحدی که کلی وسیله ازشون شکوند و تلویزیونشو آب انداخت سوزوندوکلی اذیت میکرد خونوادمم خسته میشدن سرش داد میزدن یه چندباری بابام ب شوهرم گفت وقتی رفتید خونه پسرتوبزارمهد که انرژیش تخلیه بشه

خلاصه هروقت شوهرم منو میرسوندخونه اقام بچم گریه میکرد و میچسبید به پدرش که میخوادبره باهاش

حالا شوهرم اینو تازه کرد بهونه ک بچه رو میزنید معلوم نیس چکارش میکردیدکه راضی نمیشدباهات بره پدرتم دستش بود بچه رو دار میزد

منم گفتم پدربزرگشه حق پدری روش داره بچتم کلی اذیتشون کرد هزاربار مامانت زنگ میزدمیگفت بچه اذیتم کرد یاجلومن به بچه داد میزد منم مثل توخاله زنک بودم؟

اون روز یه لیوان از مادرت شکوندم حواسم نبود جوری پرید بهم مادرت که ضایع شدم پس اگه پسرم کلی وسیله ازشون میشکوند چکارمیکردن خونوادت؟خوبه خونوادم هیچی بهت نگفتن



بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

الان نمیدونم برم قهر؟ یابمونم خونم تاشاید آروم شد و اومد از دلم دراورد منم قشنگ بشورم پهنش کنم این پرتوقع و پرو رو

اینم بگم خودش کلا زود جوشه عصبی باشع چرت و پرت زیاد میگه بعدا پیشمون میشه اما ایندفعه قهرمون ۲ روز طول کشید نمیدونم برم یا بمونم؟؟؟

چون هی بهم میگف برو من بدم اومد وبهم گفت زندگیمون کلا ۲ یا ۳ سال بیشتر طول نمیکشه بااین رفتارات منم لجم گرفت گفتم بدرک توبگو یک هفته

گفتم هی نگو برو مردی طلاق بده منم میرم قهر الکی رفتن فایده نداره


چقدر بی سیاستی

چطور؟چون ب خونوادم گفتم؟

دست خودم نبود خستگی اسباب کشی توتنم بود منم خسته وداغون بودم و این اومده بود پرو وباتوقع درمورد خونوادم حرف میزد

 اونم چون جلو خواهرشوهرم بود بیشتر عصبی شدم

همون لحظه هم ک خواهرشوهرم رفت خونشون همون لحظه هم مامانم زنگ زد

کجا بری؟طلاق بگیری؟حرمتها بیشتر از بین بره؟بشین خونت سرسنگینی باش اومد منت کشی ب قول خودت با زبون چرب و نرم رامش کن بگو میدونم بخاطر این دوماه واقعا تو فشار بودیم بلاخره شما مرد این زندگی ی فکرت بیشتر مشغول بوده ، اما این دلیل نمیشه بهم بی احترامی کنیم ، باید سعی کنیم خودمون هوای زندگیمون رو داشته باشیم هیچکدوم از خانواده ها وظیفه شوند نیست کسی میاد بخاطر محبتسونه، میدونم خودتم می‌دونی که مامانم برا جمع و جوری چقدر کمک کرد اینسری هم نذری داشت باز نیومد هرچند وظیفه ش نیست ، خواهرانم وظیفه شوند نیست دیگه هم کش نده بحث و ، در طول سال وقتایی که اوضاع جوره براش جا بنداز وظیفه خانواده ها نیست ، من الان دارم اسباب کشی میکنم ، ولی حتی مادرمم ی کمک تکرده


خود نفهمش بیشتر من یااینقد وابسته نیستم خودش خیلی پرتوقعه حتی از خونوادش توقع داره بیان کمکش کنن

خب بذار بیان والا زن داداش من آنقدر کار می‌کشه اینجور مواقع ، خودشم خوبه ی شوهر می‌کنه از طرفی خسته هم نمیشه همه رو ما جابجا میکنیم

چطور؟چون ب خونوادم گفتم؟دست خودم نبود خستگی اسباب کشی توتنم بود منم خسته وداغون بودم و این اومده بود ...

پس اونم دست خودش نبوده خسته بوده .... وقتی به خودمون فشار نمیاریم و زحمت نمی‌دیم قورت بدیم چطور از شوهر بی عقل توقع داریم ؟

اگر در مسائل بارداری و مادری و کودکان نظر میدم چون تجربه سه بارداری و فرزند داری دارم ، شما هم اگر تجربه ندارید بهتره مامانارو نگران نکنید الکی 

بگو نه به خانواده من ربط داره بیان خونه بسابن یا یخچال پر کنن نه به خانواده تو ،این زندگی من و تو هست هیچ کسی وظیفه نداره بیاد برامون کار کنه اگرم اومدن از سر لطف و مهربونیشونه ،بعدم اینجا خونه و زندگی منه هیچ وقت ترکش نمیکنم ،اگر هم قبلا میرفتم قهر از نادونی خودم بود  ،زیادم باهاش دهن به دهن نکن ،یه چی اون بگه یه چی تو ،بدتر همه چیز خرابتر میشه به جای درست شدن ،بشینین قشنگ با هم صحبت کنین که دیگه به هیچ عنوان جلوی افراد خانواده با همدیگه دعوا نکنیم و اگر ناراحتی یا کدورتی شد به خانواده ها نگیم  ،خودمون مشکلاتمون را حل کنیم ،راستی چند سالتونه

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792