همه چیزمثل همیشه بود،همه بودن ولی تونبودی ،وصف تو بودولی خب خودت که نبودی ، کی میدونه سال دیگه این تاریخ کی به کیه من اومدم پیشت یا نه ،میدونی دیگه بعدتو کسی نگرانم نیست که سردم بشه چه شبای که چندین بار روی منو میپوشوندی که یه وقت سرمانخورم ،خونه همون خونه هست ولی خب دیگه نیستی،دلم تنگته، تنگ اون روزای که برام بهترین هارو میخاستی، منتظرم صبح بشه بیام دیدنت ،ولی خب دیدنی که توش بغل تو نیست هیچ صدای هم نیس دیگه خبری از این جمله هم نیس اومدی عزیزم خوش امدی چرا دیرکردی ،دیدنمون دیگه شده سلامی که من میدم و جوابی که نداره دیدنی که دیگه هیچی نداره فقط سکوته تواروم خوابیدی ولی قلب من ازهرزمانی تنهاتره
نابینایی در شب، چراغ به دست و سبو بر دوش، بر راهی میرفت. یکی او را گفت: تو که چیزی نمیبینی چراغ به چه کارت میآید؟ گفت: چراغ از بهر کوردلان تاریک اندیش است تا به من تنه نزنند و سبوی مرا نشکنند
هیچی از روزمرگی هامون میگفتیم بعدیه جمله میگفتیم یه ساعت میخندیدیم بهم عین واقعی بود بخدا
نابینایی در شب، چراغ به دست و سبو بر دوش، بر راهی میرفت. یکی او را گفت: تو که چیزی نمیبینی چراغ به چه کارت میآید؟ گفت: چراغ از بهر کوردلان تاریک اندیش است تا به من تنه نزنند و سبوی مرا نشکنند
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
میفرستی به وقتش پررو بودم😂🥲 هعییی شرمندم،خدابگم نرگس چیکار نکنهوایییی عشقم😂🥲🥲 چطور جبران کنم ب ...
دورازجونت بزاریه روز بگذره بعد باز شروع کن چرت وپرت گفتن وخون به جیگرمن کردن،اینجوری نگو نرگس واقعا دختربامرام ومعرفتیه همیشه دعاگوش هستم خداخیرش بده خداخودش میدون من کاملا اتفاقی کاربریش رو دیدم همه اینا کارخداهست عزیزم ،بیخیال خواهر خوب یابد گذشت
نابینایی در شب، چراغ به دست و سبو بر دوش، بر راهی میرفت. یکی او را گفت: تو که چیزی نمیبینی چراغ به چه کارت میآید؟ گفت: چراغ از بهر کوردلان تاریک اندیش است تا به من تنه نزنند و سبوی مرا نشکنند
اره بزارحداقل توخواب بخندیم ولی خنده مون هم مثل ادمیزاد نبود میخندیدیم که برمیگشتیم عقب ازشدت خنده توخواب هم معلوم بود جفتمون زوال عقل دچارشدیم
نابینایی در شب، چراغ به دست و سبو بر دوش، بر راهی میرفت. یکی او را گفت: تو که چیزی نمیبینی چراغ به چه کارت میآید؟ گفت: چراغ از بهر کوردلان تاریک اندیش است تا به من تنه نزنند و سبوی مرا نشکنند
هعییییی چشممم چرا از من تعریف نمیکنی🥺🥺💔😂فدات عزیزم❤️
تا ببینم چشمت معنی چشم میده یا چسب، دخترخوبیه حسودی نکن بااینکه دلش خون بود گاهی دل آشوب من رو اروم میکرد و بهم دلداری میداد،یه شب جویای حالت شدم بهم گفت بیخیااش شو فراموشش کن میخاست کمتراذیت بشم گفت اگر خبری بشه خودم بهت میگم فهمیدم که اوضاع خیلی خرابه همون شب دخترخاله ام مهمونم بود کنارم خوابیده بودتااذون صب بی صدا گریه کردم،هعععی گذشت ولی اینکه من رو ندیده ونشناخته بودبهم اعتمادکردواسه من خیلی ارزش داشت امیدوارم عاقبت بخیربشه، باشه ابجی تعریف توهم میدم
نابینایی در شب، چراغ به دست و سبو بر دوش، بر راهی میرفت. یکی او را گفت: تو که چیزی نمیبینی چراغ به چه کارت میآید؟ گفت: چراغ از بهر کوردلان تاریک اندیش است تا به من تنه نزنند و سبوی مرا نشکنند
اخی😂😂من که دچارش بودم ولی الهام چال گونم دیگه مثل قبل نیست 💔😂🥺
بهترررررررررررر ، چپو راست میخندیدی و از چاله ات عکس میگرفتی و پزش به ما بی چاله ها میدادی ،دم اونی که یه نیسان مکادوم خالی کرد توش و حسابی پرش کرد گرم ،
نابینایی در شب، چراغ به دست و سبو بر دوش، بر راهی میرفت. یکی او را گفت: تو که چیزی نمیبینی چراغ به چه کارت میآید؟ گفت: چراغ از بهر کوردلان تاریک اندیش است تا به من تنه نزنند و سبوی مرا نشکنند
چشم میده 😂عههه پس داشتم میمردم حیففف🙁ولی خواب خوبی بود😂خدا که اه تواز من میگیرهههههفداتتت❤️کجای ...
اصلافکرش رومیکردی که رفتنت یه غریبه رو ایقدربهم بریزه ، نه اینجوری نگوعزیزم چه اهی ، اره یه بارازم پرسید برام جالب بود چطور زینب باهات دوست بوده جای تعجب داشت براش ، اع پس بگو چاله شده چاک ،ولی لامصب هرجورباشی خوشکلی من مطمنم حالا چاکه خوشکل ترت کرده
نابینایی در شب، چراغ به دست و سبو بر دوش، بر راهی میرفت. یکی او را گفت: تو که چیزی نمیبینی چراغ به چه کارت میآید؟ گفت: چراغ از بهر کوردلان تاریک اندیش است تا به من تنه نزنند و سبوی مرا نشکنند
اولا که غریبه نیستی ولی من فکر خانوادمم نمیکردم!🥲ولی اگه بدونی چقدر دلم واسه همه چی تنگه خودت که م ...
دفعه دیگه خاسی یه گوزی بکنی ،خواهشا یکم به دوراطرافت توجه کن ، چی بگم دیگه ادمیزاد همین تا یه چیزی رو ازش نگیرن قدرش رو نمیدون
نابینایی در شب، چراغ به دست و سبو بر دوش، بر راهی میرفت. یکی او را گفت: تو که چیزی نمیبینی چراغ به چه کارت میآید؟ گفت: چراغ از بهر کوردلان تاریک اندیش است تا به من تنه نزنند و سبوی مرا نشکنند