همه چیزمثل همیشه بود،همه بودن ولی تونبودی ،وصف تو بودولی خب خودت که نبودی ، کی میدونه سال دیگه این تاریخ کی به کیه من اومدم پیشت یا نه ،میدونی دیگه بعدتو کسی نگرانم نیست که سردم بشه چه شبای که چندین بار روی منو میپوشوندی که یه وقت سرمانخورم ،خونه همون خونه هست ولی خب دیگه نیستی،دلم تنگته، تنگ اون روزای که برام بهترین هارو میخاستی، منتظرم صبح بشه بیام دیدنت ،ولی خب دیدنی که توش بغل تو نیست هیچ صدای هم نیس دیگه خبری از این جمله هم نیس اومدی عزیزم خوش امدی چرا دیرکردی ،دیدنمون دیگه شده سلامی که من میدم و جوابی که نداره دیدنی که دیگه هیچی نداره فقط سکوته تواروم خوابیدی ولی قلب من ازهرزمانی تنهاتره
نابینایی در شب، چراغ به دست و سبو بر دوش، بر راهی میرفت. یکی او را گفت: تو که چیزی نمیبینی چراغ به چه کارت میآید؟ گفت: چراغ از بهر کوردلان تاریک اندیش است تا به من تنه نزنند و سبوی مرا نشکنند
نابینایی در شب، چراغ به دست و سبو بر دوش، بر راهی میرفت. یکی او را گفت: تو که چیزی نمیبینی چراغ به چه کارت میآید؟ گفت: چراغ از بهر کوردلان تاریک اندیش است تا به من تنه نزنند و سبوی مرا نشکنند
[QUOTE=347088592]هعیی فدات ❤️[/QUOT خوابت رو دیدم ،توعالم خواب ایقدرکوچیک شده بودی خیلی کوچیک مثلا درحد ادم سه چهارساله، چادرمشکی عربی هم سرت بود حالت خوب بودا نه میگم خیلی خوب ولی خب بیمارم نبودی رو تخت بیمارستان بودی ولی بدبه نظرنمیومدی ،بهت گفتم ابجی چرا کوچولوشدی گفتی من دیگه همینقدرهستم همین اندازه همین شکل میمونم تا اخرعمرم من ایقدرناراحت شدم گفتم چرا ایقدرکوچولوشدی هیچی نگفتی بعدتوهمون اتاقی که بودی یه اقوام داریم اسمش خاطره هست اونم بود دخترشهیدی هست سالهاپیش وقتی ۷سالش باباش تو جبهه هم رزمش تیرمیخوره میره کمک بهش کن بلندش کن اونم شهیدمیشه الان دیگه حدود۵۰سالش هست خلاصه خاطره گفت دراتاق بندین صدام نره بیرون شروع کردروضه خوندن منم توعالم خواب ایقدرحالم گرفته بودکه توکوچولوشدی ناراحت بودم دیگه بیدارشدم تا کلی دندونام فشاردادم بهم ، بیدارکه شدم گفتم لابدهمونی که من دیدم نکنه حضرت رقیه بوده اخه همون کوچولوی و سه چهارساله ای بود یادم اومدحضرت رقیه و حضرت زینب رو خیلی قسم میدادم میگفتم هم اسمته اینم مثل تومظلوم کمکش کن شفاش بده خلاصه که یه باردیگه توعالم خواب زیارتت کردم ولی یه جور و یه شکل دیگه تعبیرش هرچه هست ایشاالله برات خیره عزیزدلم
نابینایی در شب، چراغ به دست و سبو بر دوش، بر راهی میرفت. یکی او را گفت: تو که چیزی نمیبینی چراغ به چه کارت میآید؟ گفت: چراغ از بهر کوردلان تاریک اندیش است تا به من تنه نزنند و سبوی مرا نشکنند
نابینایی در شب، چراغ به دست و سبو بر دوش، بر راهی میرفت. یکی او را گفت: تو که چیزی نمیبینی چراغ به چه کارت میآید؟ گفت: چراغ از بهر کوردلان تاریک اندیش است تا به من تنه نزنند و سبوی مرا نشکنند
هععییی الهام🥲تعبیری نداره دیگه یا میمیرم یا کمک میکنن بهم همین عجیبه اگرم قراره کمک کنن دقیقا کجان؟ ...
منکه به توفکرنمیکنم خودت هی هول میخوری زوری میای توخوابم، باخودم گفتم شایداطرافیان نذری برات کردن یا روضیه ای چیزی گرفتن نمیدونم والاه این فقط اومدتوذهنم
نابینایی در شب، چراغ به دست و سبو بر دوش، بر راهی میرفت. یکی او را گفت: تو که چیزی نمیبینی چراغ به چه کارت میآید؟ گفت: چراغ از بهر کوردلان تاریک اندیش است تا به من تنه نزنند و سبوی مرا نشکنند
نابینایی در شب، چراغ به دست و سبو بر دوش، بر راهی میرفت. یکی او را گفت: تو که چیزی نمیبینی چراغ به چه کارت میآید؟ گفت: چراغ از بهر کوردلان تاریک اندیش است تا به من تنه نزنند و سبوی مرا نشکنند