شوهر عوضیم ظهر اومد خونه با یه بطری آب معدنی م ش ر وب
همه رو کوفت کرد؛ کمی عربده کشید؛ فحش داد ؛ رفت خوابید، ساعت دو اینا بود، ساعت چهار دخترمو بردم کلاس، شش و نیم برگشتیم دیدم همچنان خوابیده ؛خانوادشم پشت هم زنک میزنن اینم جواب نمیده چون تو خواب عمیقه
گوشیشو دادم دخترم زنگ زد به پدرشوهرم گفت بابام خوابه
دیدم بازم به من شک دارن ؛ فکر میکنن بلایی سر پسرشون آوردم
یهو پدرش و خواهرش اومدن
بدون سلام و کلام وارد خونه شدن
من سلام دادم جواب ندادن
میگم زهرماری خورده ، باورشون نمیشه
خواهرش میگه کثافت چه بلایی سره برادرم آوردی
سره دخترم هم داد کشید ؛ گفتم چی میگی تو؟! اومد سیلی زد رو شونم
منم زنگ زدم پلیس ؛ باباش التماس کرد گفت نکن آبرومون میره
این وسط شوهرم مونده فکر پدرش که اگه بلایی سره پدرم بیاد میکشمت
گفتم احمق دخترت از گریه جونش داره درمیاد
من داغون
تو موندی فکر بابات