دیشب از حسینیه ک برگشتیم تقریبا ساعت ۱۲ ونیم شب بود دیگه ، حالم اصلا خوب نبود یه بغضی ته گلومو گرفته بود نه میتونستم گریه کنم سبک شم نه میتونستم به کسی بگم ، شوهرم که حالمودیدگف بریم یه دور بزنیم شاید تا حرم رفتیم حال و هوامون عوض شد،، تا ساعت 2 شب چرخیدیم رفت بستنی گرف خاطره تعریف میکرد که حالم بهترشه اما بهتر نشد،، امروز صبحم شوهرم صبحونه رو آورد تو اتاق که تنهایی بخوریم گف شاید کنار خانوادم بااین حال معذب باشی،، بازم سعی کرد حالمو بهتر کنه اما بازم حالم خوب نشد و حس میکنم افسرده شدم ،، از وقتی سقط کردم شاید ب ظاهر میتونم کارامو انجام بدم بخندم رو پای خودم باشم اما درونم یه دختر غمگین و افسرده ایه ک حالا حالاها خوب نمیشه و زخمش تازس💔شوهرم الان همراه پدرش رفتن حسینیه رو واسه شب آماده کنن هرچقدرم ب من گف برم ک تنها نباشم نتونستم برم دلودماغ نداشتم..چیکار کنم یذره بتونم از پس خودم و ان حالم بربیام این درد داره از پا درم میاره😔