خیلی خستم انگار که دیگه جونی برای ادامه ندارم ..
از این وضعیتی که تموم نشدنی انگار..
تلاش میکنم پر انرژی زندگی رو بدست بگیرم تا یادم بره غم بی پایانم رو
اما یهو چنان خودشو بهم نشون میده که دیگه تلاشی برای بهبود نمیکنم..
خسته شدم از اینکه هر ثانیه شاهد دعوا و جدل پدر و مادرمم..خسته شدم که هرجا بخوایم بریم باید با غم بریم و با غمم برگردیم..انگار فقط در حال درجا زدنم ..
زندگی با یه مادر افسرده و عصبی واقعا دردناکه..
امیدوارم این روزای اخر زندگیم تو این خونه باشه و دانشگاه قبول بشم و برمممممم ...
شما هم تجربه چنین زندگی رو دارید؟
نجات پیدا کردید؟
کاش تموم بشه این روزا...
_تا الان تاپیک چنینی نداشتم برای اینکه به کسی انرژی منفی ندم..اما الان نیاز داشتم..
خیلی عذرخواهی میکنم و امیدوارم حس بدی بهتون نداده باشم♥️