زنداداشم یه سال و خورده ای هست که به رحمت خدا رفته، دوتا بچه داره که تا وقتی خودش بود بسیار مودب بودن و همیشه از دیدن برادرزاده هام کِیف میکردم چون داداش و زنداداشم هردو رو تربیت بچه خیلی حساس بودن.
بعد فوتش بچه ها اکثرا پیش مادربزرگ مادری و خاله اشون هستن و داداشم که هنوز افسردگی از دست دادن خانمشو داره، خودشو با کار مشغول کرده و انگار تربیت بچه ها رو رها کرده و اخیرا بچه ها خیلی تغییر کردن، من هفته ای یکبار جمعه ها میبینمشون، در این چندماه اخیر خیلی میبینم که بی تربیت شدن.
بچه بزرگه که داره میره کلاس چهارم حرفای بد میزنه، حتی یه بار دیدم درحضور من شوخی عمه میکنه که واقعا واسه این سن خیلی زشته، من بهش تذکر دادم و گفتم به باباش میگم ولی دلم سوخت و به داداشم نگفتم.
امروز دیدم یه برادرزاده دیگه ام رو مسخره میکنه و بهش تذکر دادم که اون جای خواهر بزرگته و زشته مسخره اش میکنی، ناراحت شد و بغض کرد و خیلی هم حاضر جوابه.
بعد چنددقیقه داداش خودشو با یه اسم بد صدا کرد و دوباره هم من و هم مامانم بهش تذکر دادیم ولی بازم با پررویی جوابمونو داد و گفت این حرف زشت نیست و من از مادرجونم میپرسم که زشته یا نه... ما بهش گفتیم از بابات بپرس ولی گفت نه از بابا نمیپرسم از مادرجونم اینا میپرسم. (چون خیلی از باباش میترسه)
الان چندساعته دارم فکر میکنم نکنه ما اشتباه میکنیم که بهش تذکر میدیم و بچه ای که مادر نداره بغض میکنه.
میگم نکنه روح زنداداشم از ما ناراضی باشه، ولی خب دلمون میسوزه که بچه ها بی تربیت بشن
خانواده زنداداشم سطح فرهنگیشون خیلی پایینه و حرفای زشت زیاد میزنن و واقعا زنداداشم تو اون خونواده استثنا بود. از داداشم تعجب میکنم که چرا بچه ها رو ول کرده.
(مادر زنداداشم نمیذاره بچه ها رو کس دیگه نگه داره، بچه ها به اونجا عادت کردن چون همه چیز براشون آزاده)