من وقتی مجرد بودم و سالهای اول ازدواج خوب به خودم میرسیدم. اهل کارهای زیبایی نبودم ولی به موهام پوستم هیکلم خوب میرسیدم. ولی از وقتی اتفاقایی تو زندگیم افتاد پدرم بیمار شد بعد چند ماه فوت کرد سال بعد مادربزرگم که به شدت وابسته بودم و با ما زندگی میکرد فوت کرد. سال بعد مادر عزیزم سرطان گرفت همش درگیر دوا دکتر و بیمارستان و شیمی درمانی شدیم. یه بار هم بچه تو شکممو از دست دادم از فشار روانی. دوباره حامله شدم. وسطای حاملگی باز مریضی مادرم عود کرد و متاسفانه یکماهگی پسرم مادرم هم از دست دادم. با خانواده شوهرم هم در تنشم. الان پسرم پنج ماهشه. و من دیگه نشونی از اون دختر سرحال قبراق ورزشکار زیبا ندارم. فقط در روز یه دوش میگیرم و تمام. نه آرایشی نه رنگ مویی لاکی. نه رسیدگی خاصی. دوست ندارم اینجوری باشم. اما انگار افسردگی از من قویتره. چکار کنم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
واقعا سخته . ولی یه نوبت برای آرایشگاه بگیر.. حداقل یکی دوتا خدمات انجام بده. روی روحیت خیلی تاثیر داره.من خودم شوهرم به شدت بداخلاقه. چند روز پیش که اعصابم رو خرد کرد. جای غصه خوردن رفتم موهامو رنگ کردم ؛ روحیم عوض شد
برای شادی روحشون قران بخون و هدیه کن بهشون. هم خودت آروم میشی و هم اونها خیلی نیاز دارن
معلومه میخونم. پنجشنبه ها رو مامان بابامه. قران فاتحه میخونم پیششون میرم خیرات میدم. وسایل یادگاریشونو باز میکنم. تازه دو تا برادر مجرد دارم که تنها موندن. کمک حال اونام هستم.