جاری منو بگو،یه دختر همسایه داشتیم تو مایه های همین زیبا خانم،این دختره هر روز میومد خونه پدرشوهرم و هی خودشو به منو جاریم میچسبوند،جاریم هم برادرشوهرم که مجرده رو مسخره میکرد میگفت آخر این خودشو به تو میندازه
حتی برادرشوهر بزرگم باشوخی به منو جاریم میگفت جاریتون اومد😅
خلاصه جاریم اینقدر خوشحال بود میگفت بزار این عروس جدیده بیاد تو این خونه اونوقت همه میفهمن ما چقدر فرشته ایم😂
یه روز دیدم خبر آوردن که برادر جاریم عاشق همین دختر همسایه شده
هرچقدر هم جاریم مخالفت کرد فایده نداشت
واسه عروسیشون رفتم خانواده عروس مثل کولیها بودن
جاریم بیچاره از بس حرص خورده مریض شده
همون روزای اول یه دعوای حسابی بینشون شکل گرفت که جاریم راهی بیمارستان شد الانم اون مریضی مونده روش و با قرص و دارو سرپا شده