با یه پسره دوس شد اسمش رضا هی میگفت شوهرمه و ال وبل و.....
من ازش یه مدت بیخبر بودم چون باباش انتقالی گرفت از شهرمون رفتن
بعد یه مدت تو جمع دوستانه مون حرفش شد که از فلانی چه خبر
راست ودروغشو نمیدونم ولی یکی از بچه ها میگفت با رضا کارش به جاهای باریک کشیده و بعدم پسره ولش کرده