2777
2789
عنوان

داستان زندگیم

448 بازدید | 15 پست

سلام این داستان زندگیمه 

من دختری ۲۴ ساله بودم که تا دیپلم درس خواندم و بعد اون یه شغل پیدا کردم و مشغول شدم ..نه اهل دوست پسر بودم نه چیزی همیشه دستم تو جیب خودم بود و با کارم سرگرم بودم.. خانوادم مذهبی خشک هستند ولی من برعکس و هرگز محبتی ازشون ندیدم و این تنها چیزی بودم که مثل یک خلا تو قلبم اذیتم میکرد ...

شاید که خدا اینجوری خواسته

تا اینکه زمانی بود که تازه مجازی داشت فراگیر میشد که با پسری هم سن و سال خودم آشنا شدم اما ای دل غافل...

کارگر بود و مزد طبق اداره کار می‌گرفت یه پسر کچل و اعتماد بنفس پایین ...کم کم چت های ما طولانی شد و اولین قرارمون و گذاشتیم ...بیش از حد بهم توجه و ابراز علاقه میکرد و من شگفت زده از این رفتارش و اعتماد بنفسی که عشقش بهم میداد ...هر روز سه ساعت تلفنی حرف می‌زدیم و کلی چت تا موقع خواب و شب بخیر...

شاید که خدا اینجوری خواسته

چند نفر از دوستام وقتی خونمون اومدن اولین چیزی که پرسیدن فرشمون بود! 😂

طرحش خیلی خاصه و اصلاً شبیه فرش‌های معمول بازار نیست. من از فرش زانیس خریدم، قبل از خرید هم با پرو مجازی، فرش‌ها رو داخل خونه خودمون دیدم و خیلی راحت‌تر تونستم انتخاب کنم.

راستی خرید قسطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم دارن.

اینجا کلیک کن تا سایتشون رو ببینی.


خلاصه هفت سال گذشت و تو این هفت سال فرارو نشیب های زیادی داشتیم ...اکثر مواقع بیمار بود و منم همراهش ...درآمد بالایی نداشت و منم توقعی نداشتم من فقط دلم به عشقش خوش بود ...اینم بگم ما اقوام بودیم و هر دو قوم دشمن خونی هم ...و وصال ما غیر ممکن

شاید که خدا اینجوری خواسته

هدیه ای ازش نمی‌خواستم ولی کم و بیش واسم می‌گرفت ...و دعواش میکردم میگفتم پولاتو جمع کن برای خودمون ماشین بگیریم ...فرستادمش تهران مو بکاره و کاشت 

شاید که خدا اینجوری خواسته

ماشین و هم گرفت و کم کم دیگه از اون آدم تقریبا پیامی و زنگی نداشتم ...اعتراض میکردم انگ مریضی بهم میزد ...می‌گفت شکاکی بد دلی ...یکسال با درد و سردی گذشت تا دو روز پیش فهمیدم تو این یکسال داشت با دختر دیگه ای خانوادش براش پیدا کردن آشنا میشه واسه ازدواج  و دنیا رو سرم خراب شد 

شاید که خدا اینجوری خواسته

الان من موندم و جوونی که رفته و برنمی‌گرده و از دست دادن موقعیت های خوب ازدواجم

بهش التماس کردم گریه کردم من بدون تو نمیتونم گفت اشک تمساح نریز ما نمی‌توانیم با هم باشیم ...

الان به حال مرگم تو رو خدا بگید من چیکار کنم 

شاید که خدا اینجوری خواسته
گور باباش یارو تازه به دوران رسیده بوده هرچی کمتر بهش فکر کنی جلوتری

من ادمش کردم نه کافه ای نه رستورانی نه حتی یدونه آب معدنی می‌گرفت واسم گفتم جمع کن ماشین بخر جمع کرد کچل بود هم مو کاشت هم ماشین خرید اعتماد بنفسش شده خدا منو گذاشت کنار اون موقع بخدا سگم بهش نگاه نمی‌کرد 

شاید که خدا اینجوری خواسته
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

مداد چشم

aram2004 | 37 ثانیه پیش

تیرامیسو

zizigoloo22 | 58 ثانیه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز