من دختری ۲۴ ساله بودم که تا دیپلم درس خواندم و بعد اون یه شغل پیدا کردم و مشغول شدم ..نه اهل دوست پسر بودم نه چیزی همیشه دستم تو جیب خودم بود و با کارم سرگرم بودم.. خانوادم مذهبی خشک هستند ولی من برعکس و هرگز محبتی ازشون ندیدم و این تنها چیزی بودم که مثل یک خلا تو قلبم اذیتم میکرد ...
تا اینکه زمانی بود که تازه مجازی داشت فراگیر میشد که با پسری هم سن و سال خودم آشنا شدم اما ای دل غافل...
کارگر بود و مزد طبق اداره کار میگرفت یه پسر کچل و اعتماد بنفس پایین ...کم کم چت های ما طولانی شد و اولین قرارمون و گذاشتیم ...بیش از حد بهم توجه و ابراز علاقه میکرد و من شگفت زده از این رفتارش و اعتماد بنفسی که عشقش بهم میداد ...هر روز سه ساعت تلفنی حرف میزدیم و کلی چت تا موقع خواب و شب بخیر...
خلاصه هفت سال گذشت و تو این هفت سال فرارو نشیب های زیادی داشتیم ...اکثر مواقع بیمار بود و منم همراهش ...درآمد بالایی نداشت و منم توقعی نداشتم من فقط دلم به عشقش خوش بود ...اینم بگم ما اقوام بودیم و هر دو قوم دشمن خونی هم ...و وصال ما غیر ممکن
ماشین و هم گرفت و کم کم دیگه از اون آدم تقریبا پیامی و زنگی نداشتم ...اعتراض میکردم انگ مریضی بهم میزد ...میگفت شکاکی بد دلی ...یکسال با درد و سردی گذشت تا دو روز پیش فهمیدم تو این یکسال داشت با دختر دیگه ای خانوادش براش پیدا کردن آشنا میشه واسه ازدواج و دنیا رو سرم خراب شد
گور باباش یارو تازه به دوران رسیده بوده هرچی کمتر بهش فکر کنی جلوتری
من ادمش کردم نه کافه ای نه رستورانی نه حتی یدونه آب معدنی میگرفت واسم گفتم جمع کن ماشین بخر جمع کرد کچل بود هم مو کاشت هم ماشین خرید اعتماد بنفسش شده خدا منو گذاشت کنار اون موقع بخدا سگم بهش نگاه نمیکرد