تازه عقد کردن
بیستو دوسالشه
دو سه روزی مهمون من بودن
امروز حالم خوب نبود گف من آشپزی میکنم
منم راحتش گذاشتم نرفتم پیشش ک استرس نداشته باشه
بعد که رفتم دیدم اندازه یه لیتر روغن توماهیتابه اضاف اومده😅
قربونش برررم😍😍😍
همیشه سرش تو کتاب و درس بوده خیلی وقت آشپزی و اینا نداشته بچم 😂😅
کم کم یادمیگیره
همینکه بی ادعا بلند شد و کمکم داد خیلی لذت برم
شوهرم بهم گف مهرناز دوبار دیگه اشپزی کنه ورشکست میشیم😂😂😂😃
شوخی زیاد میکنه 😂
گفتم سکوت کن مردکه سرتو با همین روغنا چرب میکنما😂😂😂😂😂😂