خیلی خسته شدم از زندگی من تحمل اینو ندارم هرروز بگذره و با این وضع ادامه بدم.
گرمای خوزستانو تحمل میکنم. استرس اجاره خونه مادرمو و خیلی چیزای دیگه که تصورش هم شاید نتونید بکنید.
هنوزم ادامه داره شاید باور نکنی و شاید مسخره کنی ولی واقعیته و درد کشیدن دیگرانم مسخره کردن نداره.
من از بچگیم زجر کشیدم تو یه خونه ای که مال مادربزرگ بابام بود . اونا رفتن تهران. این صحبت قبل از به دنیا اومدن منه!
بابام پول داده بود از مادربزرگم خریده بودش.
انقدم خونه شون کوچیک بود...
کلا مال خودشونم نبود مال شرکتشون بود فکنم داده بودن بهشون اوناهم فروختن به پدر ...... من که واسه اذیت کردن ما فقط زرنگه
+ این مال پنج سالگیمه...😅💔
اونجاهم بابام پر وسیله مهندسی کرده بود به هدی که جای نشستن نبود به زور توهم توهم مینشستیم
من حتی نمیتونستم پاشم راه برم راه میرفتم فحشم میداد میگفت میزنی چیزیو میشکونی میشکونی .تازه هر روز هم بیشتر و بیشتر میشدن (دوباره میخرید)موقع خواب به زور میخوابیدم
یه بار آجیم(اختلاف سنیمون ۱۶ساله)
وقتی کوچیک 6 ساله بودم از دانشگاهش واسم آجیل اورد یواشکی بهم داد شب که پدرم خوابیده بود رفتیم تو حموم نشستیم خوردیم
بازم نگو بیدار شده بود یه دادی میزد کجایید آجیم رفت گفت پاش کثیف شده میخوام کمکش کنم تو حموم بشوره💔
مامانم معلم بود البته که پدرم حقوقشو میبرد واسه خودش
تغذیه درستیم نداشتیم. خودش میرفت بیرون میخورد ما هیچی نمیخوردیم
گذشت ولی بازم تو ذهنم بود آره گذشت بازم میگذره تا 13سالم شد...
ادامشو پیام بعدی میگم (صرفا جهت درد و دل بود)