عصر منو همسرم میخواستیم بریم بیرون
همسرم بیرون بود سر کوچشون بود گفتم تا اون میاد دم خونه من برم به بابای بی همه چیزش ی سلام بدم
بعد تشک شوهرم و داداشش تو اتاق بود و ظرفایی ک از روز قبل مونده بود هم رو سینک
شوهرم صدام کرد گفت بریم دیگ خدافظی کردم
پدر شوهرم با صدای بلند و فریاد میگفت بیا ظرفا رو بشور بعد برو
بیا تشکا رو جمع کن بعد برو
شوهرم گفت من دارم میبرمش نمیتونه بمونه
پدرش گفت اگه بردیش دیگ پسر من نیستی
بعد ک رفتیم زنگ زد همین ک گفتم الو توپید بهم
ک من کاری با سبک زندگی تو و شوهرت ندارم بدرک هرجور زندگی میکنید من دیگ دخالت نمیکنم و بعدم گفت خدافظ و قطع کرد
حالا شوهرم زنگ زده میگه ک تو چرا تشکای من رو جمع نکردی حالا با من دعوا داره بابام
منم گفتم اصلا بهم چیزی نگفته ک جمع کن و بعدشم فوری خودت اومدی چرا خوبی آدم رو وظیفه میبینید
شوهرم میگ تو ک مهمون نیستی عضو این خونه ای باید تشک من رو طرفی ک من باهاش غذا خوردم رو جمع میکردی
اینم بگم که ما عقدیم
بنظرتون من چجوری رفتارکنم