بچه ها من 20 سالمه و خب طبق شرایط خونمون تصمیم گرفتم ازدواج کنم، ولی تا قبل اینکه بخام کلیییی خاستگار داشتم، الانم دارم ولی خاهر ناتنیام و بابام و اون زن بابام نمیذارن پاشون ب خونمون برسه، من چ غلطی کنم؟ دارم روانی میشم والا
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
قبلا ازتون میخواستم دعا کنید به وصال معشوق برسم💔 اما حالا فقط می خوام دعا کنید روحش در آرامش باشه، تو یه روز بارونی با دلتنگی ،نیمی از قلبم رو به خاک سپردم اون رفت و دیدارمون موند تا قیامت اگه این امضارو خوندین لطفا یه فاتحه یا صلواتی نثارش کنین آره منو اون به هم نرسیدیم ولی هنوز تمام اینجا پر از یاد و عشقه 💘من دیگه تو این سایت پاسخ هیچ گونه سوالات حس ششمی نمیدم درخواست دوستی نفرمایید مدتی اینجا نیستم بعد یه مدت کوتاهی باز می گردم دوستتون دارم
حتما کوزت خوبی هستی براشوننقش منم تو خونه نامادری همین بود
اتفاقا اصلا اینطور نیس مامانم زندست خداروشک و اصلا دست ب سیاه و سفید نمیزنم ولی نمیدونم چ مرگشون حتی نمیدونم بابام چشه البته حدس میزنم بخاطر خسیس بودنش باشه ک نمیخاد جهیزیه بده
مامان بابام فقط زندست ک اونم دشمن خونیه منه و میخاد بدبخت شم
پس با این اوصاف ،تو به یه پرنس احتیاج داری که تو رو از دست اینا نجات بده ...دوست پسر بگیر عاشقت باشه میاد خواستگاریت و هرجوری شده پا پس نکشه باهم ازدواج کنید
وگرنه خواستگارهایی که تو رو نمیشناسن هیچ تلاشی برات نمیکنن
خخخ پس شوهر کردن انقدرهام ارزش نداره که بمیری ...همش بیست سالت البته منم تو شرایط تو بودم بابام نزاشت ازدواج کنم الان ۳۰سالمه میگه ازدواج کن ولی کو خواستگار دیگه بدبختم کرد