دوستان من یه مدنی هست همسرم خیلی باحرفاش ناراحتم میکنه.
هر روشی که باشه امتحان کردم
از محبت به خودش گرفته تا خونواده اش
هر کار کردم که خوب بشه نمیشه
دیروز خونواده ام برای ناهار اومدن خونه امون اونه راهشون دوره
از دو روز قبل گفتم قراره بیان یه ناهار اینجان و میخوان برن.
اولش بهونه آورد که خونوادت دو هفته قبل شام اینجا بودن یعنی چی آخه این حرفا گفت من میخوام برم یک هفته خونه مادرم. ولی نرفت
بعدش من یخورده ناراحتی کردم دیگه شد اون روزی که خونوادم باید بیان منم که روم نمیشد به خونوادم بگم نیایید اینجا.
خلاصه که خونواده ام اومدن و رفتن بعد رفتن اونا همش پوزخند بهم میزد.مادرم و خواهرم با پدرم رفتن بیرون ولی من موندم خونه اونا برا خرید رفتن و از اونا قر ار شد برن خواهرم برسونن خونه خودش و برن خونشون. من دیگه باهاشون نرفتم.
شوهرم بعد اینکه از خوابید بیدار شد متوجه شد اونا رفتن منو با خودشون نبردن همش بهم تهمت زد که چه خونواده ای داری انگار اینجا رستوران اومدن زدن خوردن ریختن رفتن خرید توروهم بخودشون نبردن چه آدم هایی هستن اینا خدا لعنتشون کنه که ازت سو استفاده میکنن. من خیلی بخاطر این حرفاش ناراحت شدم.
به کسی هم نمیتونم بگم
فقط از خونواده خودش تعریف میکنه خونواده خودش اینو اصلا آدم حساب نمیکنن ولی همش میگه خونواده من خیلی خوبه.
امشب از شدت ناراحتی و عصبانیت خیلی فشار بهم اومده بود میخواستم دیگه خودکشی کنم و راحت بشم خیلی عصبی بودم.
شما جای من باشید چیکار میکنید با همچین شوهری