از اینکه عاشقش بمونم و ازدواج کنم خیلی ترسناکه این حس هر سری به خودم میام میبینم بیشتر دلم براش تنگ شده بیشتر تو باتلاق عشقش فرو رفتم هروقت که میبینمش مجبورم رومو اونور کنم که یوقت چشم تو چشم نشیم اون که عاشقم بود اون که بخاطر من با خانوادش درگیر شد پس چرا شب خواستگاری نیومد؟چرا من بعدش با یه دختره دیگه تو ماشینش دیدمش؟چقدر حس بدی بود خیلی مزخرف بود چندروز پیش اتفاقی داشتم از یه خیابون رد میشدم که صدای خنده هاش به گوشم خورد برگشتم دیدم خودشه!اونم نگام کرد اما چیزی نگفت حتی یه معذرت خواهی کوچیکم نکرد ازم حالا دیروز گندش دراومد که رفتن واسش خواستگاری این حس خیلی مزخرف بود:)