امروز صبح بچم بهونه گیرشده بود هی گریه گریه بردمش پایین ساختمون تو محوطه گردوندمش ی دختر هم واحدیمون هست یکم جلفه البته ب من ربطی نداره واقعا زندگی خودشه ازم پرسید ک موهامو کجا رنگ کردم منم ساده داشتم براش تعریف میکردم که خودم رنگ زدم گفت بیام برام رنگ میکنی منم بابچه واقعا سختمه ولی یهو جوگرفتم گفتم اره بیا خونمون چشم گفتم حالا ی تعارف نمیاد عصر اومد داشتم دکلرشو میزدم حرفو باز کرد که طبقه بالای بهش تجاوز کرده حتی تعریف کرد که چجوری کجا و در چ حالتایی منم یکه خوردم گفتم شکایت نکردی وای گفت ن دیگه خوشم اومد الان باهم اوکیم طبقه بالاییمون ی مرد مجرده بعد گفت از توم خیلی تعریف کرده که زن خوبیه و از شوهرش سره یهو گفت همچینم سر نیستی ازش اقای فلانی که اسم شوهرمم میدونست گفت سبزستو از مردای سبزه خوشم میاد همچین س ک سیه
واااای خیلی حرصم گرفت گفتم ن بابا مالیم نیست خواستم بحثو عوض کنم که یهو گفت شوهرتوام جاده خاکی میره😂🤦🏼♀️حالا شوهر من ب جور عجیییییب و وحشتناک سرسنگینه سراین اخلاقش مدام من باهاش بحثمه که با دوستام رودرومیشی زیاد تحویلشون نمیگیری ناراحت میشن کلا برا زن اینشکلیه خیلی جدی و مغروره منم وایسادم تا شب شوهرم برگشت