اقا من تو خونه مادربزرگم بودم بعد من و مادربزرگم تنها بودیم ...خلاصه من یه شلوارک خیلی کوتاه پام بود با یه تاپ که خب زیاد جالب نبود ...خلاصه من وایساده بودم داشتم تو حیاط با گوشی صحبت میکردم .. پسر عمم یکدفعه کلید زد در رو باز کرد ...حالا من مونده بودم این وسط پاهام قفل کرده بود....من و پسر عمم مونده بودیم چی بگیم اصلا ...فقط دیدم جلو چشمام رو گرفت ..عین فلش از در حیاط رفت بیرون وای من همچنان اونجا وایساده بودم هم خندم گرفته بود هم از خجالت میخواستم اب شم برم تو زمین ....اخه من نمیدونم مادربزرگم برای چی کلید باید بده دست پسرعمم