وای خیلی خجالت کشیدم
ببینید من زنگ زدم شوهرم
هی حرف زدم گفتم دلم برات تنگ شده
دیشب خواب بودی بوست کردم. تو خواب متوجه شدی و این حرفا
یکمم حرفای زن و شوهری زدم..
سر ظهر بود و خونه ساکت
تا قط کردم اومدم اشغال بذارم پشت در تو راهرو
دیدم آقای نظافت چی پشت دره.
آشغال و پرت کردم هوا و درو زود بستم
بابام همیییشه میگفت اول از تو چشمی نگاه کن بعد درو باز کن برا اشغال ولی همیشه یادم میره 😩
همش میترسم حالا و خیلی خجالت می کشم