دیروزگریه میکرد که شوهرم ببرتش بیرون اونم که جمعه ها صبح تا شب تو اینستاس وتازگیا یه کلمم باهام حرف نمیزنه نه حرفی نه محبتی حسرت یه بغل ساده دارم فقط شباکه میزنه بالامیاد طرفم منم دیروز گفتم برو با دختر همسایه بازی کن منم با مامانش آشنام دوست بشیم باهم بریم پارکو اینا شوهرمم که تاحالا نذاشته حتی دوستی داشته باشم برگشته میگه دخترم تو نرو ها باهاش بمون خونه تو مثل مامانت کمبود محبت نداری که این دنبال محبته