اما همسرم اینکارو کرد به خاطر علاقه نداشتن بود البته
میگفت میتونم فشار کاری رو تحمل کنم اما اینکه بدون علاقه برم سرکار،نه
دلیل من علاقه هست
چرا جملات سطحیتان را با «ما مردها با ما زنها»شروع میکنید؟لطفا کژی،کمبود های عاطفی و ایراداتتان را به پای کل جمعیت زنان یا مردان ننویسید.مثلا بگویید من زیاد دروغ میگویم نگویید ما مردها نمیتوانیم راست خیلی چیزها را بگوییم.یا بگویید من بداخلاقم نگویید ما زنها تمام پاییز خلقمان تنگ است...
سلام عزیزم من تو اتاق عمل و بخش زایمان دستیار بودم ،بی شرف ها کار خدمه رو هم میدادن به دستیار ،یه بار تازه ده روز بود آپاندیسیت جراحی شده بودم ازم کار سنگین خواستن منم استعفا دادم
من خیییلی علاقه دارم به کارم...ولی فشارکاریمون زیاده...فقط شش ماهه اومدم سرکار ولی هم روحی هم جسمی د ...
شرایطش همینه متاسفانه عزیزم و باید به مرور عادت کنی
بدنت هم عادت میکنه نگران نباش
به جایی میرسی که دیگه نظم خواب برات معنی نداره
من بعد نزدیک به 9-10سال دیگه عادت کردم
چرا جملات سطحیتان را با «ما مردها با ما زنها»شروع میکنید؟لطفا کژی،کمبود های عاطفی و ایراداتتان را به پای کل جمعیت زنان یا مردان ننویسید.مثلا بگویید من زیاد دروغ میگویم نگویید ما مردها نمیتوانیم راست خیلی چیزها را بگوییم.یا بگویید من بداخلاقم نگویید ما زنها تمام پاییز خلقمان تنگ است...
خدایاااا منم پرستار بشم ....🙁🙏🏻❣️ب این فک کنید خیلییا حاضرن همه چیزشونو بدن جای شما باشن
من ماما هستم عزیزم...آواز دهل از دور خوش است ...تا وارد این کار نشی متوجه نمیشی...زایشگاه رسماً پیرت میکنه...مسئولیت و حجم کاری فوق العاده زیاد...در مقابل حقوق کم
خدایا چنان کن سرانجام کار تو... خوشنود باشی و ما رستگار🙂
وبعد از چند روز انگار منتظر یه تلنگر بودم از فشار عصبی و دعوای سرپرستار با این که استعفا دادم تا دو سال افسردگی گرفتم و فوقالعاده وحشتناک بود و تنها چیزی که ازین شغل برام موند فوبیای بارداری و ترس از آینده و وسواس فکری موند ،الانم ۱۱ ساله ازدواج کردم و چند ماه پیش متوجه شدم درمان شدم ،چون تحت نظر مشاور بودم ولی چون همسرم هم وسواس فکری داره تصمیم گرفتم بچه دار نشم تقریبا سه ماهه کمرمم پلاتین گذاشتن و متوجه شدم هیچ چیز بی حکمت نیست
چه قدر خوبه که شهامت داشتی استعفا دادی...بابا مگه آدم چه قدر قرار عمر کنه که روزاش اینقدر با زجر بگذ ...
من دوسال تحت نظر روانپزشک بودم فشار عصبی بدی بهم وارد شد ،دقیقا ده روز بعداز عمل و دعوای بد سوپروایزر و چند روز قبلش هم دختر عموم که هم بازیم بود ازدست دادم ،هیچ وقت یادم نمیره حال بدی داشتم درست مثل مرده متحرک شدم ،الانم شوهرمم قبول کرده بچه نمیخواد چون زمان ازدواج ترسیدم فوبیای من درمان نشه و گفتم بچه نمیخوام قبولم کرد