سلام خانوما .ی مختصر اینجا میگم چون همه تصمیم رو ب عهده خودم گذاشتن منم بخاطر اینکه سنم کمه نیاز به کمکاتون دارم ک روحیه بگیرم و مطمئن بشم کارم درسته و مراحل دادگاهی رو بدونم
شوهرم از اول عقد میزد زیر حرفاش و دست ب زدن داشت و خانوادش از همون اول خودشونو کشیدن کنار و مجبور شدیم خونه ما بمونیم .ما دعوا زیاد داشتیم ک مدتی هم جدا موندیم سر خانواده شوهرم چون شوهرم در ظاهر طرف من بود ولی تعصب خانوادشو داشت و حرف اونارو گوش میداد و میگف حرف خودمه و زیر حرفاش میزد .
ماجرا از روزی شروع شد ک عروسی پسر عموی شوهرم بود و پدرم بیمارستان بستری بود و با خانواده شوهرم دعوا کرده بودیم و بیرونمون کردن اومدیم خونه ما و من صب عروسی رفتم خرید لباس چون نخریده بودم پیش بابام بیمارستان بودیم و بعد رفتم آرایشگاه نگو شوهرم تو خونه با مامانم تنها مونده مامانم رفته پشت بوم رو تمیز کنه شوهرم درو روش بسته گفته من دوست دارم واگ بابا خدایی نکرده بمیره تو ازدواج میکنی؟جوری رفتار کرده انگار نظر داره و قبلاً هم یبار مامانم میگ از رفتارش فهمیدم میخواد ب من نزدیک بشه و دست میزد ب پام و میگف من وقتی مچ پاهاتو میبینم تحریک میشم یا مثلا اونروز داشتی پتو نیستی پاهاتو دیدم ی جوری شدم در حالی ک مامان من لباس بلند میپوشه منظور یعنی بلوز شلوار نمیپوشه یا باز نیست .