کلاس سوم چهارم ابتدایی بودم مادرم باردار شد , با کلی شور و ذوق رفتم کشو های کمدمو براش خالی کردم اسباب بازیای نومو براش کنار گذاشتم با خودم میگفتم خدایا شکرت دیگه به مامانم نمیگن دخترت نحسه !
دو هفته بعدش بچه بخاطر تشکیل نشدن قلبش سقط شد
رو به قبله آخرین نمازمو خوندم و قرار گذاشتم با خدای خودم قهر کنم
خیلی سال گذشته , بعدش برادرم به دنیا اومد ولی درد اون روزا و اشکایی که میریختم و ضعیف شدن چشمام هنوز ولم نکردن)))