2777
2789

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

 

دو روز بود که بچه ی خاله آخریم به دنیا اومده بود ، خیلی بچه ی شیرین و قشنگی بود ، تو خانواده ما همیشه میگن تا وقتی بچه هنوز نوزاده باید زیر بالشتش چاقو بزاریم و بالای سرش هم قرآن بزاریم ، تو فامیل ما بچه خیلی زیاده و اکثر بچهای کوچیک چند روزی بود که میگفتن یکی بالای سر بچه س ما هم میگفتیم حتما تو دنیای بچگی خودشون دارن یه جیزی میگن .

یه روز همه رفته بودن تشییع جنازه یکی از اقوام و بچه ها رو سپرده بودن به من ، بچها همونجور داشتن بازی میکردن و منم بچه ی خاله م رو نگه داشته بودم ، بچه که خواب زفت گزاشتمش تو گهواره و سپردم به دختر خالم (9 سالشه) بعد از نیم ساعت اومد بیرون و گفت یکی تو اتاقه ، منم گفتم حتما خیالاتی شدی رفت و دوباره بعد از نیم ساعت اومد و گفت اونی که توی اوتاقه همش داره میره سمت بچه ، من بازم باورم نشد ولی انقد تکرار کرد که کلافه شدم و رفتم تو اتاق دیدم گهواره داره تکون میخوره ، هیچکس توی اون اتاق نبود و گهواره داشت تاب میخورد ، حقیقتا خیلی ترسیده بودم سریع بچه رو برداشتم و اومدم بیرون ، یک ساعت بیرون از اتاق بودم و هیچ خبری نشد رفتم در اتاق رو باز کردم دیدم گهواره همچنان داره تکون میخوره چند بار رفتم و نگهش داشتم تا دیگه تکون نخوره ولی همچنان تکون میخورد ، توی همین لحظه صداهای عجیبی از آشپزخونه میومد یهو پسر خالم (7 سالشه) با چشای گریون از اشپز خونه اومد بیرون و گفت یه آقای ترسناک قد بلند اینجاست ، وقتی که رفتم و تا به اشپزخونه نگاهی بندازم یه سایه ی خیلی بلند دیدم ، اونقدری ترسیدم که نفهمیدم چجوری زنگ زدم به مامانم وفتم زود بیا خونه منم تو این مدت سریع دست بچها رو گرفتم و از خونه زدیم بیرون .

چند روزی بعد از اون اتفاق بابا بزرگم یه ملّا آورد تا اونجا رو ببینه ، ملا گفت توی این اتاق یه قران و یه چاقو بزارین و به هیچ وجه از اینجا برش ندارین که دوباره میاد سراغتون . گذشت تا یه شب دوباره از اشپزخونه صدا میومد ، اول توجهی نکردم ولی بعدش رفتم تا ببینم چه خبره ، پام رو که توی اشپز خونه گذاشتم و اون هیکل گنده و دراز رو دیدم درجا پس افتادم چند شب نمیتونستم بخوابم همش جیغ میزدم تا اینکه بردنم پیش همون ملا و چند تا دعا بهم داد تا تونستم برگردم به حالت عادیم . بعدا که ماجرا در اومد فهمیدیم قران و چاقو زیر بالش بچه نبوده و یه جن همش اذیتش میکرده الان چند سال از اون ماجرا گذشته ولی من هنوز جرئت ندارم برم سمت اشپزخونه

دو روز بود که بچه ی خاله آخریم به دنیا اومده بود ، خیلی بچه ی شیرین و قشنگی بود ، تو خانواده ما همیش ...

وای خدا چقدر ترسناک بود ،آخرش که رسیدم به امضات همش پرید 

🌱🌼خدایا شکرت🌼🌱

اوایل ازدواج شوهرم که میرفت سرکار یکی مثل شوهر.م رو میدیدم وایساده از لای در اطاق خواب به من نکاه می ...

خآله منم وقتی باردار بود وقتی تنها می‌شده یکی مثه شوهرش رو می‌دیده 

واقعا خیلی ترسناکه 

میشه یه صلوات برای شادی روح داداش جوونم بفرستی 🥲💔اگه فرستادی بگو تا منم برای حاجت دلت یه سوره توحید بخونم 🌹در طول روز دلت برا امام زمانت تنگ میشه؟😢چند بار در روز به یاده امامت میوفتی ؟؟برای بی کسی و غربت و صحرا نشینی امامت دلت میسوزه ؟؟😔 اگه دلت گرفت برای تنهاییش یه صلوات برای تعجیل درظهورش بفرست 🙏🌹مطمئن باش امام هم برای خوشبختی تو دعا می‌کنه 😍🥰 ای مردم دنیا مژده که سوار کاری می‌آید با هیبتی چون حیدر کرار 😍💞أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪُ ألْـفَـرَج🤲
خآله منم وقتی باردار بود وقتی تنها می‌شده یکی مثه شوهرش رو می‌دیده واقعا خیلی ترسناکه

خیلی پتو رو میکشیدم رو سرم 

اما واقعا سنگینی نگاهش رو حس میکردم 

حتی گاهی خس میکردم بالاسرم ایستاذه 

البته که گاهی البته کمتر پیش میاد که دقیقا حس میکنم بازم اومده بالاسرم ایستاده 

لطفاً فقط یک نفر لایک کنه

 کاربر 𝙗𝙤𝙮 ✨🙂 امضام بخونید. روزی که  خدا و امام حسین و حضرت یونس (ع)  آرزهامو برآورده کردن و بهم نشونه های غیبی دادن   کافیه فقط دلت پاک باشه. بیین چطور خدا کمکت می‌کنه🙂 کمک به حیوانات یادت نره 
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز